نفسم ده روز دیگه چهارده ماهش تموم میشه وارد پانزدهمین ماه زندگیش میشه نسبت به همسنهای خودش عالی حرف میزنه و دل مارو می بره
لغت نامه این روزهای جوجه بلبل زبون خونه ما :
محاوره روزمره را بدون هیچ اشتباهی پشت سرهم میگه مثلاً کسی از درمیاد تو یا با تلفن : سلام خوبی مسی ( سلام خوبی ؟ خودشم جاب خودشو میده مرسی )!!!!
م خوام= می خوام
غسا = غذا
آبه = آب
ماشت = ماست
قاشق = قاشق
ن خوام= نمی خوامبخو بخو = بخور بخو ر
نخورم = نمی خورم
بسینم = بشینم
سامپو = شامپو
ن خوام = نمی خوام
الله = نماز
دودو = جوجو
قارقار= کلاغ
اس = اسب
قوقوقو = خروس
خس = خرس
پیسی = پیشی
بع بع = بع بعی
موچه = مورچه
هیس = هیس
جیز = داغ
بلیم= بریم
بلو = برو
کلا = کلاه
قل= گل
نمات = نبات
ناخــــن = ناخن
اکثر اعضای بدن را می شناسد از چشم و گوش و دماغ و زبان تا دل و دست و پا راخوب میشناسه و بدون اشتباه تلفظ میکنه .!!!می داند که کلاه و گل سر برای سر و جوراب برای پاست . همش بهش میگم عاشقتم اونم جوابمو میده عاشق .........
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 17:33  توسط مامان مونا
|
هر
روز که می گذرد حضور خدا را به واسطه ی حضور تو بیشتر و بیشتر احساس می
کنم...دوستت دارم به هزار و یک دلیل ، اما مهم ترینش این است که یادم می
اندازی روزی هزار بار شاکر خدا باشم به خاطر بودنت...
می
دانی هیچ وقت نمی توانم حس و حال این روزهایم را درست بیان کنم...آنقدر
شاد می شوم وقتی نگاهت میکنم که با قدمهای لرزانت می ترسی دستت را از تکیه گاهت رها کنی و خودت به تنهایی بایستی ولی بی باک با هر تکیه گاهی به جلو میری و وقتی دستت رو رها میکنی یادت میافته که خودت ایستادی و با ترس به زمین می افتی ...آنقدر هیجان دارم از کارها و حرفهای این روزهایت که گاهی احساس
می کنم دیوانه ام!!!بزرگ می شوی، این را از مرور عکس هایت بیشتر می
فهمم...حالا دیگر همه چیز را خیلی خوب می فهمی و این شیرینیت را بیشتر می
کند...
بعد
از چند روز دور بودن از خانه و اسباب بازی هایت در بدو ورود خوب می شه
شادی برگشت به خانه و دیدن اتاقت و اسباب بازی هایت را از سر و صداها یی که
در می آوردی تشخیص داد...آنقدر شاد بودی که نیمی از روز را به بازی با
محتویات سبد اسباب بازی هایت گذراندی...حالا دیگر باید فکر دلتنگی های توهم
برای مامان و بابا و دایی هم باشم چون معلوم است که خوب درکش می کنی...
حالا تو چهارده ماه داری و پرانرژی و من خوشبختانه ماوراء انرژی. بااینکه نصف روز همدیگرو نمیبینیم ولی وقتی با توأم خستگی رو به هیچ وجه حس نمی کنم .
همه اطرافیان از حرف زدنت متجعبند . کاملاً کلمات را بدون اشتباه بیان میکنی گاه گاهی جمله کوتاه میگی ولی هنوز راه نمی ری از تخت و مبل خودت به تنهایی بالا می ری و پایین میای و جالبه که بسیار محتاطی در بالا و پایین رفتن .
بازی تاب تاب اباسی رو فقط با پدرت خیلی دوست داری و شعرش رو در حال بازی می خونی ..
سرخوشیم هر سه تامون هم تو و هم من و پدرت . ..خدایا شکرت
+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 23:52  توسط مامان مونا
|
تا
قبل از اینکه مادر بشم اصلا به دنیای مادری فکر هم نمی کردم، اصلا نمی
دونستم سخته یا آسون! ولی از روزهای اول بارداری بارها و بارها احساسات
مختلفی رو تجربه کردم، دیگه گوشام تیز بود به جملاتی مثل اینکه " آدم سگ
بشه، مادر نشه" تا جملاتی که از دنیای پر شور و عشق مادری می گفتن...گاهی
فکر می کنم من تو کدوم دسته قرار می گیرم، اونایی که همیشه می نالن و از
خیلی کارها دور افتادن یا اونهایی که با تمام شب بیداری ها، خستگی ها و بدو
بدوهای 24 ساعته بازم از عشق ملکوتی حرف می زنن و به دروازه های طلایی
بهشت فکر می کنن!
می بینم من تو هر دو تا دسته قرار می گیرم، گاهی تو
دسته اول که خستگی داغونشون کرده و حتی 5 دقیقه وقت آزاد برای خودشون هم
ندارن، حتی تو دستشویی . گاهی هم تو دسته دوم که با تمام سختی ها و خستگی
ها باز هم یه خنده، یه عشوه و یه شیطنت موجود کوچولویی که از وجود خودشونه
اونها رو تا عرش میبره و حاضرن 100 سال دیگه خستگی و سختی بکشن تا اینها
رو از دست ندن!
بارها گفتم بازم می گم دنیای عجیــــــــــبیه دنیای مادری...

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 11:17  توسط مامان مونا
|
حس خوبی است سی ساله شدن .....این ده سال پر بود از روزهای تلخ و شیرین اما باز هم خدا را شکر که گذراندم همه را به سلامت....می گویند زن ها وقتی به سی سالگی می رسند پختگی فکری و روحی می گیرند!!!نمی دانم شاید من هم در حال پخته شدن باشم که این چنین حس عجیبی را تجربه می کنم....حالا که تو یک سال و 23 روز داری و پدر 32 سال و من سی ام مهرماه یعنی سه روزه است که سی ساله شدم!!! ( این بار تولد خودم مبارک )
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 16:45  توسط مامان مونا
|
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه
همین که کنارت نفس می کشم...
امروز دقیقاً یک سال از روزی پا به این کره خاکی گذاشتی می گذرد....مرور می شود این
روزهایم...
روزی که مادر شدم رو میگم، روزی که یه فرشته پا به این دنیا گذاشت تا تمام کودکی ام را باخودش ببره و تمام مادرانگی مادر بودنم رو بهم هدیه کنه، روزی که احساس کردم خدا یک بغل احساسات پاک بهم داد، روزی که آغوشم برای جادادن یک مسافر کوچولو جا باز کرد و شونه هام مقاوم تر شد... روزی که تو پا به این دنیا گذاشتی ...
من از هیچ، مادر شدم و به مرور زیر پوسته مادری شکل گرفتم...
این روزا بازم برام حال و هوای اون روزا رو داره، بازم فصل پاییز و سالگرد تولد یه کوچولوی پاییزی...
روزهایی سختی بود و در عین حال شیرین....بزرگ شدنت را می
دیدم هر روز و وحشتم بیشتر می شد از این همه قدرتمند بودن خدا...هنوز
برایم جا نیفتاده بود اوضاع...حال خوبی نداشتم آن روزها می دانم که همه از عواقب زایمان بود اما خدا را شکر که به سلامت
گذشت....نمی دانم اگر مامان مرجان و پدرم نبودند باید چه می کردیم در آن
شرایط سخت...
ولی امروز تودیگر آن نوزاد بی دست و پا و
ناتوان پارسال نیستی...حالا دیگه این خانه پر می شود از صدای خنده های
تو...دلخوشمان می کنی به بودنت ...می دانی خیلی هیجان انگیز است وقتی می بینی
با کوچک ترین کار مسخره ای میی توانی قهقه
کسی را در بیاوری...این حال این روزهای من و پدرت است...آنقدر بزرگ شده ای
که می فهمانیم نیازهایت را و این کار را آسان کرده...امیدوارم تو هم روزی
بچشی این طعم خوبی را که به من و پدر می چشانی این روزها...

+ نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 9:13  توسط مامان مونا
|